بدون شرح!!!
این داستان شما رو یاد چیزی نمیاندازد!:
می گویند سواره ای از بیابانی می گذشت . مردی را دید افتاده و از فرط تشنگی و گرسنگی در آستانه موت .
از اسب پیاده شد و به او آب و غذا داد و بر او نوازش ها کرد . مردک ! چون اندک جانی یافت در فرصتی بر اسب مرد جوانمرد پرید و به تاخت دور شد . مرد جوانمرد بانگ بر آورد : که آهای مردک بایست ! وصیتی دارم . چون به آبادی رسیدی آنچه بر من و تو گذشته است برای کس باز مگوی ! مبادا که رسم جوانمردی بر افتاد و دیگر کسی دست افتاده ای نگیرد .
می گویند سواره ای از بیابانی می گذشت . مردی را دید افتاده و از فرط تشنگی و گرسنگی در آستانه موت .
از اسب پیاده شد و به او آب و غذا داد و بر او نوازش ها کرد . مردک ! چون اندک جانی یافت در فرصتی بر اسب مرد جوانمرد پرید و به تاخت دور شد . مرد جوانمرد بانگ بر آورد : که آهای مردک بایست ! وصیتی دارم . چون به آبادی رسیدی آنچه بر من و تو گذشته است برای کس باز مگوی ! مبادا که رسم جوانمردی بر افتاد و دیگر کسی دست افتاده ای نگیرد .
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 15:10  توسط حسین
|
